überkommen
starkes Verb۱. (وجود کسی را) فرا گرفتن، مستولی/ چیره شدن بر (وجودِ)، غلبه یافتن (بر)؛ دست دادن (حالتی به کسی)
[hat]; ergreifen
Beispiele:
ترس وجود او را فرا گرفت، ترس بر او غلبه یافت
ihn überkam die Furcht; Furcht überkam ihn
دلش سوخت/ به رحم آمد
Mitleid überkam sie
حالت ضعف به او دست داد
eine Schwäche überkam ihn
از این منظره/ صحنه حالت انزجار به او دست داد
Ekel überkam ihn bei diesem Anblick
۲. این رسم از رسوم قدیمی/ کهن ماست، این رسم موروثِ نیاکانِ ماست/ از آبا و اجدادمان به ما رسیده است
[hat]; itr.; diese Sitte ist uns überkommen