wort dictionary

überbrücken

schwaches Verb

۱. برطرف کردن؛ چاره کردن، رفع مشکل کردن؛ (از سر) گذراندن؛ پر کردن

[hat]

Beispiele:

مضیقه ای مالی را (موقتاً) برطرف کردن/ چاره کردن

einen Geldmangel überbrücken

مدت بیکاری را (به نحوی) از سر گذراندن/ چاره کردن

die Zeit der Arbeitslosigkeit überbrücken

شکافی را پر کردن/ برطرف کردن

eine Kluft überbrücken

وقت (انتظار) را با مطالعه پر کردن

die Zeit mit Lesen überbrücken

۲. پل زدن (روی/ بر)

[hat]; Fluss usw.