wort dictionary

stranden

intransitiv

۱. [کشتی:] به گِل نشستن؛ [مج:] به جایی / به نتیجه ای نرسیدن، دچارِ شکست شدن، عقیم ماندن

Beispiele:

سیاستِ او به جایی نرسید

er ist mit seiner Politik gestrandet