wort dictionary

missglücken

schwaches Verb

۱. به جایی/ به نتیجه ای نرسیدن، بی نتیجه/ عقیم ماند، به شکست انجامیدن، نگرفتن [عا]، موفق نشدن، به ثمر نرسیدن، با اقبال روبرو نشدن، با موفقیت انجام نشدن؛ خوب از کار/ از آب در نیامدن، خراب شدن [عا]

[ist]

Beispiele:

نقشه ام به جایی نرسید، نقشه ام نگرفت

der Plan ist mir missglückt

کیکش خوب از آب درنیامد/ خراب شد

der Kuchen ist ihm missglückt

متأسفانه این کیک (که من پختم) خوب درنیامد

der Kuchen ist mir leider missglückt