wort dictionary

konform

Adjektiv

۱. مطابق با هم، یکسان، برابر، یکجور، منطبق بر هم

Beispiele:

نظرهای ما در این مورد یکسان نیست، ما در این مورد (با یکدیگر) اختلاف نظر داریم

unsere Meinungen sind da nicht konform

Wendungen:

مطابق/ یکسان بودن (با)، مطابقت/ انطباق داشتن با؛ منطبق بودن (بر)

konform gehen (mit)

Grammatik

POSITIVkonform
KOMPARATIVkonformer
SUPERLATIVam konformsten