wort dictionary

isoliert

Adjektiv

۱. در حالتِ مجزا؛ به‌طورِ انفرادی؛ [نیز:] در انزوا، منزوی، تنها؛ منفرد؛ به‌طورِ مجزا، بتنهایی، جداگانه، جدا

Beispiele:

احساسِ انزوا کردن، خود را تنها احساس‌کردن

sich isoliert fühlen

چیزی را به‌طورِ مجزا درنظرگرفتن

etwas isoliert betrachten

۲. عایق

Grammatik

POSITIVisoliert
KOMPARATIVisolierter
SUPERLATIVam isoliertsten