hin sein
intransitiv۱.
ugs.
۲. خرابشدن؛ خردشدن، شکستن؛ پارهشدن؛ ازبینرفتن؛ دیگر بهدردنخوردن؛ کلکِ چیزی کندهشدن؛ کارِ چیزی ساختهبودن
(kaputt, zerschlagen sein usw.)
Beispiele:
این ماشین دیگر کارش را کرده/ بهدردنمیخورد
das Auto ist hin
۳. (حسابی درب و) داغان بودن، دیگر نا نداشتن، رمق برای کسی نماندن
ganz hin sein (erschöpft sein)
۴. ازدسترفتن، برای کسی نماندن؛ [آبروی کسی و غیره:] ریختن، رفتن
(verloren, weg sein)
۵. مردۀ/ کشتۀ/ عاشقِ چیزی بودن، کشته و مردۀ چیزی بودن، دلِ کسی رفتن برای
hin sein von (hingerissen sein von)
Beispiele:
دلم داشت برایش میرفت
ich war ganz hin davon