wort dictionary

fast

۱. نزدیک به، قریبِ (به)؛ تقریباً، کم و بیش؛ روی‌هم‌رفته؛ نزدیک است که، چیزی نمانده‌است که، کم مانده‌است که؛ داشتن

Beispiele:

نزدیک به‌دو ساعت

fast zwei Stunden

این گنجه تا نزدیکِ سقف می‌رسد/ تقریباً به‌سقف می‌رسد

der Schrank geht fast bis an die Decke

تقریباً هر روز

fast täglich

تقریباً هیچ وقت/ همه جا

fast nie/ überall

تقریباً در هر موردی

in fast jedem Fall

دیگر به‌مقصد رسیده‌بودیم که، داشتیم می‌رسیدیم که

wir waren fast am Ziel als

کارم نزدیک به‌اتمام است/ تقریباً تمام است/ دارد تمام می‌شود

ich bin mit meiner Arbeit fast fertig

نزدیک بود/ چیزی نمانده‌بود این را فراموش کنم، داشت یادم می‌رفت

das hätte ich fast vergessen

دارم از گرسنگی می‌میرم

ich komme fast um vor Hunger

نزدیک بود بیفتم

fast wäre ich gefallen