eintrichtern
transitiv۱. (بهکسی) حالیکردن/ فهماندن؛ با زحمت (به کسی) یاد دادن
[hat]
Beispiele:
چیزی را با زحمت توی کلۀ کسی فروکردن (خرفهم کردن)
jmdm. etwas eintrichtern
۱. (بهکسی) حالیکردن/ فهماندن؛ با زحمت (به کسی) یاد دادن
[hat]
چیزی را با زحمت توی کلۀ کسی فروکردن (خرفهم کردن)
jmdm. etwas eintrichtern