wort dictionary

einleuchten

intransitiv

۱.

Dat.

۲. قابلِ درک بودن برای؛ روشن (قابل فهم) بودن

(Verhalten usw.); [*][hat]

Beispiele:

من که سردرنمی‌آورم، به‌نظرِ من که معقول نیست

das will mir nicht einleuchten

می فهمم (موضوع برایم روشن شده است)

es leuchtet mir ein

۳. کسی را قانع‌کردن، قانع‌کننده‌بودن برای

(Argument usw.); [*][hat]