wort dictionary

einbläuen

transitiv

۱. توی کلۀ/ توی سرِ کسی فروکردن، مدام توی گوشِ کسی خواندن؛ حالی‌کردن به؛ حقنه‌کردن به [مبتذل]؛ (مدام تکرار کردن و) یاد دادن

fig.; [*][hat]

Beispiele:

چیزی را (در اثر تکرار) توی کله ی کسی فرو کردن

jdm. etwas einbläuen