wort dictionary

durchdrücken

transitiv

۱. (عاقبت خواسته ای را) عملی کردن، بالاخره به دیگران قبولاندن؛ به کرسی نشاندن؛ موفق شدن؛ به پیش بردن

durchsetzen; [*][hat]

۲. (با فشار) رد کردن/ گذراندن (از)؛ (فشار دادن و از میان چیزی) عبور دادن

durch ein Sieb usw.; [*][hat]

۳. تا آخر فشار دادن

Hebel usw.

۴. راست کردن

Rücken usw.

۵. باز کردن

Knie usw.