durchdringen
intransitiv۱. رسیدن (به)؛ نفوذ/ رخنه کردن (در)؛ رسوخ کردن؛ داخل شدن؛ راه یافتن
Flüssigkeit, Nachricht usw.; [*][ist]
Beispiele:
در آن سر و صدا صدایش به جایی نمی رسید
bei dem Lärm konnte er mit seiner Stimme nicht durchdringen
باران به زیر لباسهایمان هم نفوذ کرده بود
der Regen drang uns bis auf die Haut durch
این خبر (این شایعه) تا اینجا به گوش ما رسیده است
die Nachricht (das Gerücht) ist bis zu uns durchgedrungen
۲. (چیزی را) قبولاندن/ پیش بردن؛ (چیزی را) به کرسی نشاندن؛ عملی کردن
mit seiner Meinung usw.; [*][ist]