wort dictionary

durchbringen

transitiv

۱. (بیماری را از خطر مرگ) نجات دادن

Kranke usw.; [*][hat]

۲. خرجی کسی را در آوردن، شکم کسی را سیر کردن، نان درآوردن، (معاش خود یا کسی را) تامین کردن

ernähren; [*][hat]

۳. قبولاندن، پیش بردن؛ به کرسی نشاندن؛ به مرحله ی اجرا درآوردن

Kandidat, Antrag usw.; [*][hat]

۴. به هدر/ به باد دادن

Geld, Besitz usw.; [*][hat]

۵. از میان ... رد کردن

[*][hat]