wort dictionary

dazwischenfunken

intransitiv

۱. خود را وسط انداختن؛ [نیز:] چوب لای چرخ گذاشتن؛ مزاحم شدن؛ مداخله کردن و (کاری را؛ برنامه ای را) بر هم زدن

[*][hat]