wort dictionary

dazwischenfahren

intransitiv

۱. مداخله/ دخالت کردن، کاری کردن، دست به اقدامی زدن، میانجی شدن

eingereifen; [*][ist]

۲.

=> dazwischenreden

۳. میان صحبت (کسی) دویدن

[*][ist]