danebengehen
intransitiv۱. خطا رفتن؛ (به هدف) نخوردن؛ اصابت نکردن
Schluss usw.; [*][ist]
۲. با جایی نرسیدن، نتیجه ندادن؛ نگرفتن؛ خراب شدن؛ با شکست مواجه شدن
Versuch, Plan usw.; [*][ist]
۱. خطا رفتن؛ (به هدف) نخوردن؛ اصابت نکردن
Schluss usw.; [*][ist]
۲. با جایی نرسیدن، نتیجه ندادن؛ نگرفتن؛ خراب شدن؛ با شکست مواجه شدن
Versuch, Plan usw.; [*][ist]