wort dictionary

dabeibleiben

intransitiv

۱. (کاری را) ادامه دادن؛ همراه بودن

[*][ist]

۲. در عقیده ی خود مصر بودن؛ سر حرف خود ایستادن

[*][ist]

Beispiele:

من روی عقیده ام (تصمیمم) می مانم

ich bleibe dabei