blaumachen
intransitiv۱. [از سر کار، از کلاس] جیم شدن، در رفتن؛ سر کار نرفتن
[*][hat]
Beispiele:
دو روز کار نکردن (سر کار نرفتن)
zwei Tage blaumachen
۱. [از سر کار، از کلاس] جیم شدن، در رفتن؛ سر کار نرفتن
[*][hat]
دو روز کار نکردن (سر کار نرفتن)
zwei Tage blaumachen