bezwingen
transitiv۱. شکست دادن، مغلوب کردن، پیروز شدن بر، غلبه کردن بر،به زانو در آوردن
Gegner, Volk usw.; im Wettkampf; [hat]
Beispiele:
شکست خوردن، مغلوب شدن، به زانو در آمدن
bezwungen werden
۲. از پیش پا برداشتن، غلبه کردن بر،چیزه/ غلب شدن بر، فائق/ غالب آمدن بر
Schwierigkeiten usw.; [hat]
۳. فتح کردن
Berg, Festung usw.; [hat]
۴. طی کردن، پشت سر گذاشتن، پیمودن
Strecke usw.; [hat]
۵. جلو چیزی را گرفتن، جلوگیری کردن، کنترل کردن؛ فرو خوردن
seinen Ärger, Schmerz usw.; [hat]
Beispiele:
جلوی عصبانیت خود را گرفتن
seinen Zorn (seine Wut) bezwingen
۶. جلو خود را گرفتن، بر خود مسلط شدن، خود را کنترل کردن
sich (selbst) bezwingen
Beispiele:
نتوانست جلوی خود را بگیرد (خود را کنترل کند)
sie konnte sich kaum bezwingen