wort dictionary

austoben

transitiv

۱. تاخت و تاز خود را کردن

sich austoben (wüten)

Beispiele:

بگذار تاخت و تازش را بکند بعد خودش سر عقل می آید

lass ihn sich austoben, dann ist er wieder vernünftig

۲. دق دل خود را خالی کردن

seine Gefühle entladen

۳. (‌به قدر کافی) جست و خیز کردن،‌ حسابی بدو بدو/ بپر بپر/ ورجه وورجه/ بازی (ورزش) کردن (و آرام شدن)

[*][sich]; bes. Kinder

۴. از تب و تاب/ از شر و شور/ جوش و خروش افتادن؛ از تک و تو افتادن [عا]

[*][sich]; aufhören zu toben

Beispiele:

توفان عاقبت از تب و تاب افتاد

der Sturm hat sich endlich ausgetobt

۵. فروکش دادن (غیظ؛ خشم)

[*][sich]