wort dictionary

aufstecken

transitiv

۱. بالازدن و سنجاق کردن

Haar, Saum, Rock usw.

Beispiele:

موی خود را جمع کردن (و بالای سر سنجاق کردن)

sich das Haar aufstecken

۲. (فرو کردن و) گذاشتن (در)، زدن (به)

aufstecken auf Akk. (Kerze, Flagge usw.); [*][hat]

۳. ول کردن، دست برداشتن از، کنار گذاشتن؛ صرف نظر کردن؛ به پایان نرساندن

Paln, Beruf; Rauchen usw.; [*][hat]

Wendungen:

هیچ وقت جا نمی زد، (به این سادگیها) دست بردار نبود

er steckte nei auf

۴. به لب/ بر لب آوردن

Lächeln usw.