wort dictionary
FADE

abhängen

transitiv/intransitiv

۱. بستگی داشتن به، بسته بود به؛ منوط/ موکول/ مشروط بودن به؛ اهمیت داشتن، مهم بودن؛ تابع بودن

abhängen von (ankommen auf); [*][hat]

مثال‌ ها:

بستگی به هوا دارد

das hängt von Wetter ab

تنها بستگی به تو دارد/ منوط به تصمیم تو است که ... یا نه

es hängt allein von dir ab, ob...

بستگی به این دارد که چقدر وقت داشته باشیم

das hängt davon ab, wie viel Zeit wir haben

انگار که پای جانش در میان است

als ob sein Leben davon abhinge

این مساله برای من خیلی اهمیت دارد

für mich hängt viel davon ab

بستگی به این دارد که آیا ...

es hängt davon ab, ob ...

۲. وابسته بودن به، محتاج چیزی بودن، احتیاج داشتن به

abhängen von (angewiesen sein auf); [*][hat]

مثال‌ ها:

(از لحاظ مالی)‌ وابسته به والدین خود بودن

(finanziell) von seinen Eltern abhängen

به کسی یا چیزی وابسته بودن؛ به کسی یا چیزی بستگی داشتن

von jdm. oder etwas abhängen

او از لحاظ مالی به پدر و مادر خود وابسته است

er hängt finanziell von seinen Eltern ab

۳. [مدتی آویزان مانده و] ترد شدن

Fleisch

۴. برداشتن (از روی قلاب؛ میخ)

tr., von der Wand usw.; [*][hat]

۵. جدا/ باز کردن

tr., Anhänger usw.; [*][hat]

۶. عقب گذاشتن، جلو زدن از، پشت سر گذاشتن

tr., Gegner usw.

مثال‌ ها:

از کسی جلو زدن، کسی را پشت سر گذاشتن؛ از دست کسی خلاص شدن

jdn. abhängen

۷. خود را از دست کسی خلاص کردن، از دست کسی در رفتن/ فرار کردن

Begleiter