wort dictionary

Umriss

der
Plural: Umrisse
Genitiv: es

۱. خطوط، طرح، شکل؛ [مج:] خطوط اصلی، طرح کلی؛ خط کناره نما، خطوط پیرامون یک جسم

Beispiele:

خطوطِ اصلیِ چیزی را شرح دادن، طرحی (کلی) از چیزی به دست دادن

etwas in Umrissen schildern

رفته رفته شکل (به خود) گرفتن

feste Umrisse bekommen

به طور اجمال (بدون ذکر جزئیات)

in (groben) Umrissen