Ton
der۱. صدا؛ طنین
auch Film usw.
صدای بم/ آهسته/ ناله وار
ein tiefer/ leiser/ klagender Ton
صدای دلنشین ساز
der schöne Ton eines Instruments
صدایش در نیامد، [عا:] جیکش در نیامد، جیک نزد
er hat keinen Ton gesagt/ von sich gegeben
کاملاً ساکت بودن
keinen Ton von sich geben
گنده گویی کردن؛ قپی آمدن، قمپز در کردن، پز دادن، گنده گوزی کردن، خودنمایی کردن، منم زدن
große/ dicken Töne spucken/ reden ugs.
۲. پرده، مایه؛ نت؛ آهنگ (موسیقی)
نیم پرده/ یک پرده
ein halber Ton/ ein ganzer Ton
نوت سوم از یک گام
dritter Ton einer Tonleiter
سردمدار بودن، حاکم بودن، تعیین کننده بودن؛ مسلط بودن، تسلط داشتن؛ خط دادن؛ الگو بودن
den Ton angeben
۳. تکیه (ی صدا)، تأکید
unz. (Betonung)
تکیه (بر) روی هجای اول است، هجای اول مؤکد است
die erste Silbe trägt den Ton
۴. لحن؛ [نیز:] طرز حرف زدن
unz. (Sprechweise, Umgangston)
با لحن تحکم آمیز
in befehlendem Ton
لحن متکبرانه ی نامه
der überhebliche Ton des Briefes
این چه طرز (لحن) صحبت کردنی است؟
was ist denn das für ein Ton?
ادب، آداب معاشرت
der gute Ton
شرط ادب این است، ادب این طور اقتضا می کند
das gehört zum guten Ton
(از این به بعد) سختگیری کردن
einen anderen/ schärferen Ton anschlagen
۵. رنگ مایه، تُن، ته رنگ؛ [نیز:] سایه روشن؛ شِید، سایه رنگ
Farbton