wort dictionary

zustehen

intransitiv

۱. حقِ استفاده از چیزی را داشتن؛ چیزی حقِ کسی بودن؛ دارای حقِ چیزی بودن

jmdm. steht etwas zu

مثال‌ ها:

من در سال حقِ استفاده از بیست روز مرخصی دارم

mir stehen im Jahr 20 Tage Urlaub zu

حقِ قانونیِ کسی بودن

jmdm. rechtlich zustehen

او حقِ وتو دارد، دارای حقِ وتو است

ihm steht ein Vetorecht zu

من به خود حق نمی دهم در این مورد به داوری بنشینم

mir steht nicht zu, zu urteilen