wort dictionary

vorwärts kommen

intransitiv

۱. پیش رفتن، پیشرفت کردن؛ پیشرفت داشتن، ترقی کردن

مثال‌ ها:

کارم پیش نمی رود، همین طور دارم در جا می زنم [عا]

ich komme (mit meiner Arbeit) nicht vorwärts

در زندگی به جایی رسیدن، در کار و زندگی پیشرفت داشتن

im Leben vorwärts kommen