verwahrlosen
intransitiv۱. به وضعِ اسفناکی افتادن، به وضعِ اسفباری دچار شدن
Haus usw.
مثال ها:
چیزی را به حالِ خود رها کردن
etwas verwahrlosen lassen
۲. به فقر و فساد افتادن؛ آلوده شدن؛ تباه شدن
Person
۱. به وضعِ اسفناکی افتادن، به وضعِ اسفباری دچار شدن
Haus usw.
چیزی را به حالِ خود رها کردن
etwas verwahrlosen lassen
۲. به فقر و فساد افتادن؛ آلوده شدن؛ تباه شدن
Person