wort dictionary

trocken

Adjektiv

۱. خشک

Wäsche, Brot, Luft, Husten, Hals usw.

مثال‌ ها:

چیزی را در جای خشک نگهداری کردن

etwas trocken aufbewahren

در جای خشک نگهداری کنید!

trocken aufbewahren!

۲. خشک، خشکیده

Zweig usw.

۳. خشک، بایر، لم یزرع

Land usw.

۴. کم باران، بدون بارش

Wetter, Sommer usw.

مثال‌ ها:

قبل از آنکه باران بگیرد به خانه رسیدن

trocken nach Hause kommen

سرمای بدون بارش

trockene Kälte

۵. که دیگر شیر نمی دهد

Kuh

۶. خشک، خسته کننده، کسل کننده، یکنواخت، بی روح

Vortrag usw.

۷. خشک، جدی؛ [نیز:] طنز آلود

Bemerkung, Antwort usw.

۸. خشک، یبس [عا]

Person

۹. گس، تلخ

Wein usw.

مثال‌ ها:

این شراب گس است (شیرین نیست)

der Wein ist trocken

۱۰.

عبارات کاربردی:

با سنگدلی، با بی رحمی، خونسرد

trockenen Auges

از خنده روده بر شده بودیم/ ریسه می رفتیم

da blieb kein Auge trocken

با ماشین برقی اصلاح کردن

sich trocken rasieren

دو هفته است که لب به مشروب نمی زند

er ist seit zwei Wochen trocken

مدتی است که دیگر مشروب نمی خورد/ معتاد به الکل نیست

er ist seit einiger Zeit trocken

دیگر پولم ته کشیده/ آس و پاسم؛ [نیز:] دیگر مانده ام بی خبر/ نمی دانم اوضاع از چه قرار است؛ دیگر مانده ام بدون مشروب

ich sitze auf dem Trockenen

در تنگدستی بودن، در مضیقه بودن

auf dem trockenen sitzen

Grammatik

POSITIVtrocken
KOMPARATIVtrockener
SUPERLATIVam trockensten