praktisch
Adjektiv۱. عملی؛ تجربی؛ راحت (از نظر استفاده)
Person, Werkzeug, Erfahrung usw.
مثال ها:
تحصیلات عملی
praktische Ausbildung
روش بسیار عملی
eine sehr praktische Methode
مشکلات عملی، مشکلاتی که در عمل پیش می آید
praktische Schwierigkeiten
مثال عملی/ ملموس
praktisches Beispiel
پزشک عمومی
praktischer Arzt
۲. (به طور) عملی؛ در عمل، عملاً
adv.
مثال ها:
باید عملی فکر کرد، باید دید صلاح کار در چیست
man muss praktisch denken
دستگاهی را در عمل آزمایش کردن
ein Gerät praktisch erproben
۳. عملاً، در واقع، در اصل
adv. (so gut wie, in Wirklichkeit)
مثال ها:
ما با او عملاً مشکلی نداریم
wir haben mit ihm praktisch keine Probleme
عملاً هیچ وقت
praktisch nie
در واقع هر کاری از دستش بر می آید (هر کاری می کند)
sie macht praktisch alles
۴. اهل عمل، کارآزموده، به کار خور، به درد بخور، مفید
Grammatik
| POSITIV | praktisch |
| KOMPARATIV | praktischer |
| SUPERLATIV | am praktischsten |