hineinkommen
starkes Verb۱.
+ in Akk.
۲. وارد(ـِ جایی) شدن، تو آمدن [عا]، به داخل آمدن؛ تو رفتن [عا]
[ist]; eintreten
عبارات کاربردی:
به حرف زدن افتادن، به پرچانگی افتادن [عا]، شروع به حرف زدن کردن
ins Reden hineinkommen
لیوان ها جایشان آن تو است، لیوان ها را می گذاریم آن تو
die Gläser kommen dort hinein
۳. راه پیداکردن در
[ist]; Fehler usw.