wort dictionary

einspielen

transitiv

۱. روی غلتک افتادن، (بخوبی) پیش‌رفتن؛ (خوب) جاافتادن؛ کم کم جور در آمدن

[*]; sich einspielen (Tätigkeit; Regelung usw.)

۲. با هم هماهنگ‌شدن، همدیگر را تکمیل‌کردن، به‌هم عادت‌کردن

sich aufeinander einspielen

عبارات کاربردی:

دیگر خوب با هم هماهنگ شده‌اند/ همدیگر را تکمیل می‌کنند

sie sind gut aufeinander eingespielt

۳. خود را گرم‌کردن

sich einspielen (Mannschaft usw.)

۴. (کمی) تمرین‌کردن

sich einspielen (Orchester usw.)

۵. درآوردن، عایدکردن

tr. (Geld); [*][hat]

مثال‌ ها:

فیلم (به وسیله ی نمایش) مخارج (خودش) را در آورده است

der Film hat die Unkosten eingespielt

۶. [سازی را مدتی نواختن تا طنینِ آن بهتر شود]

tr. (Instrument); [*][hat]

۷. ضبط کردن (روی صفحه ی گرامافون)

tr. (auf Schallplatte); [*][hat]

۸. (به وسیله ی تمرین) آماده کردن (تیم ورزشی)

[*][hat]

۹. (به وسیله ی تمرین) آماده شدن

[*][sich]