wort dictionary

durchdringen

transitiv

۱. عبور کردن از، گذشتن از؛ نفوذ/ رخنه کردن در؛ شکافتن؛ پیش رفتن در؛ سوراخ کردن؛ فرو رفتن در؛ رسوخ کردن

durchbrechen, eindringen in; [hat]

۲. (سراپای کسی را/ تمامی وجود کسی را) فرا گرفتن، مستولی شدن بر؛ حاکم بودن بر، لبریز/ آکنده بودن از

von Gefühlen, Ideen usw.; [hat]

مثال‌ ها:

(سراپای وجود کسی) آکنده از چیزی بودن

von etwas durchdrungen sein

۳. به کنه چیزی پی بردن، بخوبی درک کردن

Problem usw.