wort dictionary

dämmern

intransitiv

۱. فرا رسیدن، نزدیک شدن

der Morgen dämmert usw.; [hat]

۲. خواب آلود بودن؛ چرت زدن

[hat]

مثال‌ ها:

در حالت نیم خواب بودن، در حالت خواب و بیداری بودن، در حالت نوم و یقظه بودن؛ [نیز:] چرت/ پینکی زدن، پینکی رفتن

vor sich hin dämmern

۳. کم کم دوزاریش دارد می افتد، موضوع دارد دستگیرش می شود/ حالیش می شود

es dämmert (langsam bei) ihm

مثال‌ ها:

حالا موضوع برایش روشن شده است!

jetzt dämmert es ihm!

حالا دوزاری ات افتاد؟

na, dämmerts nun?

۴. دمیدن (سپیده ی صبح)؛ کم کم تاریک (روشن) شدن

[hat]

مثال‌ ها:

(هوا) دارد روشن می شود، دارد صبح/ روز می شود، هوا گرگ و میش/ تاریک روشن است

es dämmert (es wird Morgen) (der Morgen dämmert)

(هوا) دارد تاریک می شود، دارد غروب/ شب می شود، هوا گرگ و میش/تاریک روشن است

es dämmert (es wird Abend) (der Abend dämmert)