bewandert
Adjektiv۱. متبحر؛ خبره؛ مجرب؛ وارد
مثال ها:
او در کارش از شناخت، تجربه و مهارت خوبی برخوردار است
er ist in seinem Fach sehr bewandert
تبحر/ سررشته داشتن در، وارد بودن به، خبره بودن در، اشراف داشتن به، در یک زمینه شناخت خوب، تجربه و مهارت داشتن
bewandert sein in Dat.
Grammatik
| POSITIV | bewandert |
| KOMPARATIV | bewanderter |
| SUPERLATIV | am bewandersten |