wort dictionary

auffangen

transitiv

۱. (در هوا) گرفتن

Ball usw.; [*][hat]

۲. جمع کردن (در) (مایع در ظرف)

auffangen in Dat. (Regenwasser usw.); [*][hat]

۳. به طور موقت اسکان دادن (در)

auffangen in Dat. (Flüchtlinge usw.); [*][hat]

۴. دفع کردن، جلو چیزی را گرفتن

Stoß, Schlag, Angriff usw.; [*][hat]

۵. متوقف کردن، مانع چیزی شدن، جلو چیزی را گرفتن،‌ ممانعت/ جلوگیری به عمل آوردن از

Vorstoß usw.; [*][hat]

۶. محدود/ تعدیل کردن

Preissteigerung, Lohnerhöhung usw.; [*][hat]

۷. تصادفاً‌ شنیدن؛ متوجه چیزی شدن

Bemerkung; Blick usw.; [*][hat]

۸. دانه ی دررفته ای را دوباره بر روی میل بافتنی آوردن

eine gefallene Masche auffangen