kribbeln
schwaches Verb۱.
۲. کزکز کردن
[hat]; prickeln
مثال ها:
انگشتهایم کزکز میکرد؛ [مج:] عجیب هوس کردهبودم ، حسابی ویرم گرفتهبود
es kribbelte mir in den Fingern
۳. خاریدن، خارش کردن
[hat]; jucken
۴. وول زدن، وول خوردن، مانند مورچه (سراسیمه، با قدم های کوتاه و سریع) حرکت کردن؛ پر بودن از، موج زدن از
[ist]; es kribbelte (von Ameisen usw.)